یک ساله شدن
بهار عزیزم سفر دوم زندگیتو با بابا رفتیم مشهد. واقعا شرایط سختی بود تو چهار دست و پا می رفتی و کف اتاق هتل هم کثیف بود و با اینکه ملافه هم اورده بودم ولی باز کارساز نبود. زیارتم که نتونستم برم فقط یه روزش از دور زیارت کردم. سرمای شدید خوردی البته سرماخورده بودی از عروسی هایی که با هم رفتیم ولی مشهد بدتر شدی. برگشتن قطار خراب شد و تو حالت بد شد. خلاصه عزیزم حسابی اذیت شدی الهی من فدات بشم.
با همه این اتفاقات نمی دونم چرا اینبار اینقدر از سفر مشهدم احساس سبکی می کردم تا یک ماه ارامش عجیبی داشتم.
بابا بهروز عزمش رو جزم کرده تو رو راه بندازه.
اخه همه می گفتن زود راه میوفتی ولی سرماخوردگی خیلی ضعیفت کرد.
9 ابان 1395 یعنی سالروز تولد عزیزترینم رسید ، از یه طرف نگران واکسنت بودم و از طرف دیگه یه ازمون داشتم که فعلا نمی تونستم واست تولد بگیرم.
دقیقا روز 9 ابان رفتیم ارومیه و باقی ماجرا که بزرگ شدی واست تعریف می کنم.
واکسنت رو به خاطر ماموریت بابا دو رور عقب انداختیم.
روزی که رفتیم واسه واکسن چند نفر منتظر بودن و سرنگ های واکسن ها خراب بود خلاصه چند ساعتی طول کشید تا واکسنت رو زدن.
الهی مامان هیچ وقت اشکاتو نبینه زندگیه من.
راستی به بابا می گی دندی
به منم موقع شیر می گی ماما می می
بعضی وقتام خودت به خودت می گی دندگی(یعنی زندگی)
به برقم می گی درق.
ده ده و دست دست رو که خیلی زودتر می گفتی
بعضی وقتام یه کلمه می گی و دیگه تکرارش نمی کنی. یه بار گفتی سلام و دیگه نگفتی
یه بار گفتی مادر و دیگه نگفتی و یه بارم گفتم بهار دیروز کجا بودیم گفتی بیرون و دیگه تکرار نکردی.
وقتی میوفتی و بدنت به چیزی می خوره کم پیش میاد گریه کنی سریع اونجا رو ات می کنی و با تمام وجود کتکش می زنی و تمام میشه.
از قبل یکسالگی بدون کمکی سرپا می ایستادی ولی روز 14 ابان 95 سه قدم راه رفتی و نمی دونی بابا بهمنت چقدر خوشجال بود، انگار دنیارو بهش داده بودن.
الانم 24 ابانه(تولد اراد جونم امروزه، تولدش مبارک باشه)
و تو دیگه راه می ری البته صدبار زمین می خوری.
امروز برای اولین بار با هم رفتیم بیرون و من دستاتو گرفتم تو راه رفتی.
بهترین حسی بود که تا حالا تجربه کردم.
خدا رو هزار مرتبه شکر می کنم.


یک ساله شدن 

